دَم عميق

IMG_8916

ادامه از پُست دم‫.‬
‎ در ميان تلاطمى شديد به خود آمدم. رنگ ها در ارتعاشى ناهماهنگ، عنبيه چشمم را از تشخيص غارت ميكردند و تمام تنم انگار در ملافه اى از جيوه لغزان پيچيده شده بود. تنها نقطه اى كه همه آگاهى ام با تمام وجود آويزان اش شده بود، زنده بودن بود. گوشهايم از شدت صداهايى بم و زوزه وار كه با هر موج انگار قوت ميگرفتند، آرام آرام ترٓك ميخوردند. سعى در رها شدن كردم ولى انگار همه ماهيچه هايم به سطحى نامعلوم دوخته شده بود. جايى ميان مرز تلاش و تسليم، ناگهان طوفان حركت ها و صداها به اوج رسيدند و لحظاتى قبل از تخليه كامل هوشيارى ام، همه چيز به سكوتى محض رسيد. بوى عرق تنى آشنا و عطرى غريب در مشامم پر شد. بالاخره جرات باز كردن چشمهايم را يافتم. چراغى در سقف، در تشعشع ضعيف اش، به چشمهايم آرامشى زودرس داد. دوباره سعى در رها شدن كردم و ناگهان چشمهايش را ديدم. به من خيره شده بود. در سكوت به من خيره شده بود و من در مواجهه اى بى پس و پيش، گرفتار. آمدم فرياد بزنم ولى انگار حنجره ام تبخير شده بود. چشمهايش و گودى زيرشان، بينى اش، لبهايش، چين و چروك هاى بيشمارش، ريش سفيد اش، سخت آشنا بود و بيگانه، و تنها در يك كلمه وصف ميشد: من. در چشمهاى من خيره شده بودم و حقيقت تزريق شده اين تجربه، در سه بُعد فضا به سختى ميگنجيد. مردى ميان سال بودم كه به خود زل زده بودم و من، در انكارش ناتوان. من، در سكوت لباسهايش را پوشيد و قبل از خروج، مشتى اسكناس در طاقچه گذاشت. با خروج اش از اتاق، دوباره به تقلاى رهايى افتادم. چه بى فايده بود و مذبوحانه. در لابلاى لحظات مشوش ام، نوازشى عظيم همه وجودم را در بر گرفت. واى كه چه دلچسب بود و همه گره هايم، عقده هاى ديرينه ام، مثل قند در گرماى خوش بويش آب ميشد. چشمهايم مثل چشمهاى گربه اى در نشئه نوازش، بى اختيار بسته شد و اسارتم، و بى چاره گى ام، و تاريكى هايم، همه اش جذب آن اصطكاك مجهول و زمينى شد. به خوابى عميق فرو رفتم. تصاويرى از گذشته به روياهايم وزيدند. اولين بوسه ام در زير زمين مجردى، پدر و مادرم كه يك شب، در طبقه دوم اتاقى در محله شاهرضانوى سابق، تصميم به اسباب كشى گرفتند، شب هاى برفىِ خونه مامى ناز، ساعت اول ورود به شيكاگو، نشئگى هروئينِ با دوستهاى ولگردى هاى تهران، خريد تى تاب عصرونه از دكه نون رضوى… در ساعتى نامعلوم، با حس حركتى قدم وار بيدار شدم. با باز شدن زاويه ديد ام، خودم را جلوى آينه پيدا كردم. پرده افتاده بود و انعكاسم آشكار. من، ناتوان از حركت، به خود زل زدم. خالكوبى اى بودم روى شكم يك زن. ادامه دارد‫.‬

‎شیکاگو ‫-‬ پاییز ۱۳۹۳

Comments are closed.