دَم

IMG_8890

كار تمام شده بود. قراردادها و چك هاى زير ميزى و وعده هاى انتخاباتى، بى سر و صدا رد و بدل شده بودند. مردان و زنان كارگرِ دل چركين و مو سفيد را براى حفظ ظاهر مثل طعمه براى چشم دوربين ها به اتاق ثبت دروغها دعوت كرده بودند. بعد از خوانده شدن بيانيه ها و گم شدن رد پاهاى گرگ هاى “خيابانِ ديوار” زير گرد و خاك كنفرانس مقوايى، دوربين ها خاموش شدند و همهمه ها آغاز. سوار بر آسانسور راهى كف شهر شدم. لحظه اى بعد از خروج از ساختمان، ناگهان ميخكوب شدم. جاى تيرهاى چراغ برق، درختان تنومند استوايى سر به فلك كشيده بودند و آسفالت صيقلى مركز شهر زير انبوه بوته هاى ترِ وحشى گم شده بود. به جاى كافه ها و رستوران هاى زنجيره اى، بركه هاى آب يخ كه از جلبك و نيلوفر پوشيده شده بودند و عمقشان نامعلوم. صداى ممتد اگزوز شهر جايش را به انواع سوت و قارقار و جيرجير جانوران داده بود. تيزىِ هواى تازه مملو از بازدم گياهان مثل كارد به ششهايم هجوم برد و لحظه اى در فقدان دى اكسيد كربن به تنگى نفس رسيدم. نه از تابلويى خبرى بود و نه از آدميزاد و نه از برجهاى شيشه اى. شهر، جنگلى وحشى شده بود. به عقب برگشتم ولى از ميان لايه ضخيم شاخه هاى پيچ در پيچ، جز تخته سنگى پوشيده از هزاران كفشدوزك، اثرى از ساختمان نبود. تلفن در حال موت ام هيچ نشانه ارتباط با دنياى متمدن نداشت. به بالا نگاه كردم. از محفظه كوچكى كه در محاصره نوك درختان طويل بود، تكه اى از آسمان آبى به چشمهايم رسيد. ثانيه ها يا ساعت هايى را در سكون مطلق طى كردم. سئوال ها از پيشانى ام مثل دود سيگار در چگالى سنگين فضاى جنگل حل ميشدند و بى جواب تنهاترم ميگذاشتند. بعد از مدتى تصميم به حركت گرفتم. در دودلى انتخاب مسير بودم كه غرشى مهيب از پشت سر به تمام وجودم چنان شوكى وارد كرد كه بى اختيار از زمين كنده شدم و مثل موش خيابانى بى هدف پا به فرار گذاشتم. ترس از واقعه اى مجهول نفس هايم را شعله ور كرده بود و بر همه افكارم چيره شده بود. به شاخه ها و خارها گير ميكردم و راهم را به بيراهه امنيت، نا اميدانه ميدويدم. به مو سفيدان هم قطار فكر كردم و دوربين ها. به تابستان هاى مشهد و هم بازى هاى بچگى كه سالهاست گم شان كرده ام. به شبهايى كه در تنهايى، خودخواهى هايم و انكارشان را مرور كرده ام، به سيلى هايى كه زدم و خوردم. به طعم تلخ گاز اشك آور، به عكس زنان برهنه مجله. ماهيچه هايم ميسوخت و مفصل هايم به التماس افتاده بودند. ناگهان گرد و خاكى شديد احاطه ام كرد و چشمهايم را بستم. چند قدمى به جلو جهيدم و در يك آن، بين زمين و زمان، انگار از تار و پود هستى كٓنده شدم ادامه دارد‫.‬

‎شیکاگو ‫-‬ پاییز ۱۳۹۳

Comments are closed.