بندرى

IMG_9074

‎قلم ام به گِل نشسته. لباسهاى چرك ام هفته هاست كه تو كيسه منتظرند. دوست دارم يكى از اين شبها با قايقِ حافظه ام بزنم به درياى اشتباهام و تا دم دماى سحر با پاك كن پارو بزنم. ساعت چهار پنج صبح، خسته و كوفته ميرسم به يه جزيره كوچيك. كنار اسكله كاغذى اش، يه كله پاچه اى هست كه شيشه هاش دم كرده و اسم اش رو تابلو تقريبا محو شده. با كم رويى به كله پز سلامى ميكنم و يه گوشه ميشينم. يه ميز اونورتر ميبينمت. بد جورى تو حال خودتى. منم تو حال خودت ميزارمت و سكوت مون زير تق تقِ چنگال و بشقاب هامون و صداى ممتد هواكش گم ميشه. تو گرگ و ميشِ صبح دوباره به دريا ميزنم. موقع پارو زدن از كنار غول كشتى هاى بارى و نفتكش ها كه هنوز خواب اند، دلم يه هو واست تنگ ميشه. شايد يه روز دوباره گذرمون به هم بيفته. اون موقع، به خودم قول ميدم كه بهت سير نگاه كنم. اون موقع به خودم قول ميدم كه سكوت مون رو با اسم ات بشكنم‫.‬

‎شیکاگو ‫-‬ پاییز ۱۳۹۳


Comments are closed.