سفرنامه تصميم ها

 

IMG_9367‎دوشنبه شبها رو واسه ولگردى دوست دارم. شهر انگار در نقاهتِ ديوانگىِ آخر هفته به سر ميبره و به جز دلشدگان و دلباختگان و الكلى ها، كسى تو سم فروشى ها نميپلكه. در ميكده تاريك “رودَن” مشغول نوشتن با تلفن ام بودم كه يكى انگشتشو كرد تو گوش چپم. تا حالا اينطورى سر صحبتم با كسى باز نشده بود. با دوستش كنارم نشسته بود و مشغول نوشيدن هفتمين ليوان. اولين جمله هاش راجع به زندگى و مرگ بود. سيمون، سى و هشت ساله، وكيل ماليات و بيمه، پدر سياه پوست فرانسوى و مادر كُره اى اش از بچگى هنگام سئوال كردنش به جاى جواب، به مكاشفه تشويقش ميكردند. بعد از نيمه تمام گذاشتن دبيرستان، چند سالى رو به قول خودش به رسيدن به خواسته هاش سر كرد و بعدها تحصيلات رو ادامه و در رشته وكالت تكميل كرد. چندى پيش و همزمان با موقعيت ارتقا شغلى دچار دگرگونى اى عظيم ميشه و تصميم به به هم زدن نظم حاكم بر زندگيش، ترك شغل و شهر ميگيره. بزودى قصد رفتن به زندگى در كره جنوبى و يادگيرى زبانش و سفر به آفريقا براى كارهاى بشردوستانه داشت. از نزديكى و انس اش با مردن حرف ميزد. گفت: ميخوام همه ترس هايى رو كه ازش فرار كردم، بدترين تجربه هامو دوباره زنده كنم و از درونش عبور كنم. ميخوام روحم زير فشارش مچاله بشه و من دوباره همه چيز رو از نو بسازم. من فكر ميكنم بهترين بُعد زندگى، توانايى روبرو شدن با مرگه. مست بود و حرفهاش مثل لنج گرفتار در طوفان به هر جهت خم ميشد. گفتمش به چى اعتقاد دارى؟ گفت به همه چيز. من به اتفاقاتى كه پيش روست اعتقاد دارم. گفت راجع به من چى فكر ميكنى؟ گفتم جوابش شايد قشنگ نباشه. ميخواى واقعا بدونى؟ گفت آره. گفتم: به نظر من تو در حال تجربه اى شبيه بحران ميانسالى هستى. گفت آره هستم. مكثى كرد و گفت: بحران ميانسالىِ من يه مشت حواله فك تو كردنه. حال و احوالش منو ياد خودم انداخت كه چند ساعت اول كه پشت تاكسى ميشينم و انژرى خيابون ها تو رگ هام تزريق ميشه، با صداى موزيك و ورود خروج غريبه ها و احساس جوش خوردن با نبض شهر، مغزم به يك انعطاف گسترده ميرسه. به برنامه هاى آينده فكر ميكنم و به ايده واسه آهنگهاى جديد. به سر زدن به هزار جا فكر ميكنم و تصميم هاى عظيم. چند ساعت بعد كه همه اون انگيزه ها از ذهن و تن كوفته ام تبخير ميشه و از اگزوز ماشين دودِ هوا، دوباره سر جاى اول خودم رو پيدا ميكنم. قبل از خداحافظى، از سيمون خواستم كه صورتشو بپوشونه تا ازش عكس بگيرم. نميخواستم حرفهاى برهنه مستى اش كنار صورتش ثبت شه

‎شیکاگو ‫-‬ پاییز ۱۳۹۳

Comments are closed.