مسافرهاى سالن كاديلاك

IMG_9512‎جمعه شب، كمى بعد از شروع كار بد جورى هوس يه ليوان قهوه داغ پررنگ كرده بودم. مسافر رو كه پياده كردم، رفتم كافه “سالن ستاره” تو محله “اوكراين آباد”. از اون كافه هاى خودمونى كه از اولهاى تأسيس، نزديكش زندگى ميكردم و با بچه هايى كه راش انداخته بودن رفيق بودم. قهوه به دست كه رسيدم دم تاكسى، يه مرد سيگار به دست لب جدول نشسته بود و منتظر بود سوار شه. گفت ميره آمفى تئاتر “كاديلاك” كه از شيك ترين و بزرگ ترين سالن هاى مركز شهره. گفت قبلش بايد دوستش رو سوار كنيم. صحبت سر كافه باز شد و فهميدم اونم صاحباى جوون اش رو ميشناسه. گفتم: سالن كاديلاك چه خبره امشب؟ به تيريپ ات نمياد برى مشتى. اونجا بيشتر نمايش هاى بازارىِ والت ديزنى و امثال رو داره و پاتوق از ما بهترون هاست كه. گفت: باب ديلن امشب كنسرت داره و دوستم دو ساعت قبل بهم زنگ زده و يه بليط اضافه واسم جور كرده. گفتم دوست ات خيلى خاطر خواته كه كنسرت به اين نابى تو فكرت بوده. هر چند همين كه آخرين لحظه بهت گفته يعنى آخر ليستش بودى ها. صحبت به كار و بار رسيد و گفت خرده فروش مواده. منتظر دوستش كه بوديم گفت بيشتر تو كار فروش علفه. يه مدت هم مشكل هرويين داشته و ترك كرده. گفت: به دوستم نگو ولى به افتخار باب ديلن خودمو يه كم ساختم امشب. دوستش كه سوار شد بهم گفت: تو كه با بچه هاى كافه آشنايى و اهل حال، ميذارى ما يه سيگارى چاق كنيم و تو راه ترتيبشو بديم؟ گفتم راحت باش رفيق. از يه چهار راه كه رد شديم بهم گفت محل كارش اين طرفهاست. مهندس نرم افزار واسه يه شركت تبليغاتى بود. تو ماشين كه دم كرده بود و پر دود، كنجكاو شدم كه بين مهندسى و موادفروشى، كدومش كار اصليشه. به دوستش گفتم چه حالى به اين مرد دادى كه با خودت ميبريش باب ديلن ببينه. بليطش از طلا بيشتر ميارزه. گفت: اين مرد عشق منه، بعضى وقتا تو اين دنيا به آدمهايى بر ميخورى كه سر موقع به كمك ات ميان و هيچ وقت فراموششون نميكنى. اين مرد تو سخت ترين روزاى زندگيم هوامو داشته و تا ابد دوسش دارم. گفتمش چى كاره اى؟ گفت: ده پونزده ساله كه تو رستورانهاى معروف شهر گارسونى ميكنم. قبل از پياده شدن، رفيق مهندس يه انعام خوب بهم داد و با دوست گارسون اش دُنگ بليط كنسرت رو حساب كرد: صد و شصت دلار. راه افتادم. قهوه ام هنوز داغ و باب ديلن هم يه جايى تو ساختمون پشت سرم، مشغول آماده شدن بود واسه كنسرت تو سالن كاديلاك‎
شیکاگو – پاییز ۱۳۹۳

Comments are closed.