پيامبران خيابانى كتاب ندارند

IMG_9588

ادامه از ‫پست قبل [اینجا]‬ اين متن كلمات ركيك دارد
‎ اسمت چيه؟ گفت: ترُىْ. با صداى بم و آرومش پيشدستى كرد و پرسيد اهل كجام. -ايران. گفت: قرآن؟ -نه بابا. ايــررراان. حالا قران رو از كجا ميشناسى؟ گفت: يه كم خوندمش. يه زمانى به اسلام علاقمند بودم. – الان چى؟ -نه. ولى به يه خدا اعتقاد دارم. ديگه كليسا نميرم چون تبديل شده به تجارت از جيب توده ها. انجيل هم نميخونم چون بارها بازنويسى شده. گفتم چند سالته؟ -بيست و دو. -مواد فروشى تنها كارت هست؟ -نه. تو يه رستوران زنجيره اى ظرف شورم. ترُىْ بزرگ شده “محبوب آباد”، يكى از خطرناك ترين محله هاى شيكاگو و آمريكاست. گفتم: عضو گَنگ نيستى؟ -ديگه نه. گفتم: منو ميبرى اونجا قاطى گانگسترها؟ خنديد: عمرا. از نونزده سالگى به شمال شهر كوچ كرده و دو تا دوست دختر داره كه باهاشون زندگى ميكنه. در پنج سالگى، پدرش براى هميشه خودش و مادرش كه هنوز خدمت كاره رو تنها گذاشت و هيچ وقت برنگشت. ترُىْ به خاطر حمل مواد زندان رفته و الان هم عفو مشروط داره. گفتم با پيشينه حبس كار پيدا كردن سخت نيست؟ با اون صداى بم و آروم اش كه همه پستى بلندى هاى زندگيش رو استادانه سمباده ميكشيد و پودرش بين فاصله نفسهامون گَرد هوا ميشد، گفت: چرا خوب. ولى من فرق دارم. -فرقت چيه؟ -من هيچ وقت تسليم نميشم. گفتم سى سالگى كجا ميخواى باشى؟ -ميخوام آقاى خودم باشم. شايد يه رستوران زدم. شايد هم رفتم تو كار پشت صحنه سينما. جمله هام تموم شده بود. تو سكوت، مثل يك ابلهِ مطلق بهش نگاه ميكردم. يه جايى ته تخيلات ممنوعه ام، ميخواستم تخمشو داشتم كه به جاى مسافركش و كسكشِ بچه پولدارها بودن، ميرفتم محله اش و با گانگسترها يه باند سرقت مسلحانه بين المللى ميزديم و ميرفتيم سراغ ميلياردرها و آقا زاده ها و ماشه هارو ميكشيدم. از شيكاگو تا وطن… چه خيالات واهى اى. بهتره سكوت كنم و بزارم تروىْ حرف بزنه. ساعت سه و نيم صبح، گوشهام رو سپردم به جملاتش كه زمزمه ميكرد: ما خود خداييم. مصيبت بشر، تلاش اش براى رسيدن به كمال و زندگى بى نقص است. تلاشى بيهوده، چرا كه كمال و بى نقصى در ظرفيت بشر نيست و خود مسيح هم در پى رسيدن به كمال، مصلوب شد. جهنم همينجاست. همين زنده بودن. همين خيابون ها. بهشتى در كار نيست. مگر زمانى كه بشود از دروغ و آزار ورزى دور ماند. در اين حين، رفيق اش سر رسيد و بهش گفت: دارم ميرم رستوران مرغ كنتاكى. مياى؟ گفت: آره بريم بزنيم. الان حال ميده. ساعت يك ربع به چهار صبح، تنها به سمت خونه راه افتادم

‎شیکاگو ‫-‬ پاییز ۱۳۹۳

Comments are closed.