سيگار طعم نعنا

photo-20

‎چند ساعت قبل، هيئت منصفه دادگاهى در شهرستان فرگوسن استان ميزورى، رأى نهايى رو اعلام كرد: بيگناه. “دَرن ويلسون”، افسر پليس سفيدپوست، بابت كشتن “مايكل براون” نوجوان سياه پوست با چندين گلوله، از اتهام قتل مبرا شد. اتفاقى تكرارى. هم كشته شدن جوون هاى بى دفاع سياه و هم تبرئه شدن پليس. امشب در فرگوسن دوباره خيابونها به خشونت كشيده شد. آتش، فرياد، گاز اشك آور، سركوب. پُست قبلى رو از كسى گذاشتم كه ميتونه قربانى بعدى گلوله هاى پليس هاى سفيد باشه (خدا نكنه). اين پست رو هم كه اختصاصى ضميمه چمدان روزنامه جام جم هست رو به اشتراك ميزارم. به اميد پايان نژادپرستى شيكاگو، ساعت سه و نيم صبح جمعه، بيشتر كلوپ ها و بارها تعطيل و كار هم به ته ديگ رسيده بود. بعضى شبها، يكى دو ساعت باقى مونده شيفت رو به عشق رانندگى تو خيابونهاى خالى و سپردن ذهنم به شهرِ خوابيده ادامه ميدم. تو شهرى كه مملو از آدمهاى جور واجوره و روزها يك دور به چپ ميتونه ده دقيقه پشت يه چهار راه آدم رو علاف كنه، شبها همون چراغ قرمز رو سيگار به دست آروم آروم رد كردن و بعد وسط چهار راه خالى، فرمون رو عشقى گرفتن به خيابون بغلى حس خوبى داره واسم. انگار همه از شهر به روياهاشون كوچ كردند و شب زيست هاى امثال من ميتونند تو راهروهاى خالى اش آزادانه رفت و آمد كنند و يواشكى شهر رو در اختيار بگيرند و از همهمه ها در امان باشند. از موقعى كه يادمه اهل شب بودم و هر از گاهى چشمم به مقاله اى ميفته راجع به ضررهاى شب زنده دارى و اثرش بر كوتاه كردن عمر. بعيد ميدونم هيچ مقاله اى بتونه اين طريق رو در من عوض كنه. برای من شبگردی تو شهر به خصوص پشت فرمون تاکسی و ثبت قاب های خالی و دبشِ پیش روم تو موزه حافظه ام، از هر طلوعی بهتره. پشت چراغ خيابون “كيمبال” كه مرز بين محله بچه باحال ها (هيپسترها) و مهاجرهاى مكزيكيه، با صداى چند نفر كه تاكسى تاكسى ميكردند به خودم اومدم. اونور خيابون جلوى ايستگاه مترو، سه تا جوون سياه پوست ميومدن طرف تاكسى كه سوار شن. توى اين سالها، بارها ديدم كه با وجود غير قانونى بودن اعمال تبعيض نژادى، تاكسى ها شبها سياه پوست ها رو سوار نميكنن و بعضى وقتها يك سياه پوست مجبوره مدت زيادى رو به اميد سوار شدن منتظر بمونه. چرا دروغ بگم، من هم چند بارى اين خطا رو مرتكب شدم. البته دليلش مفصله و ذهنيت منفى نسبت به جوانان سياه در آمريكا باعث رفتارهاى تبعيض آلود و دامن زدن به مشكلاتشون شده‫.‬ عده كمى كه مسئول ارتكاب به جرائم اند، راه رو براى بقيه دشوار كردند و به تصور منفی عموم جامعه و پارانویا از جوون هاى سياه منجر شدند. كنكاش در اين داستان و ريشه هاش مجالى ديگه ميخواد… سوار شدند و مقصدشون جنوب غرب شهر بود، محله اى كم و بيش خطرناك و محل فعاليت گانگسترهاى محلى. داشتم به قطعه پيانويى از موريس راوِل گوش ميكردم و يكيشون ازم خواست راديو رو بزارم كانال موزيك رپ. باهم میگفتند و میخندیدند. از خيابون “كِدزى” انداختم پايين و بعد از مدتى وارد محله سياه پوستها شديم. شيكاگو با همه ادعاى چند مليتى بودن، محله هاش دچار تفكيك نژادى اند و شمالش بیشتر سفید نشین، غربش بیشتر آمریکای لاتین نشین و جنوبش هم بيشتر سياه نشينه. ازشون پرسيدم بچه كجان. دسته جمعى و سر زنده گفتن شيكاگو. فامیل بودند و همه تو يه خونه با خانواده هاشون زندگى ميكردند و آخر هفته رو به قول یکیشون باهم رفته بودن عشق و حال. پسره ازم خواست تو پمپ بنزین نگه دارم تا سیگار بخره. گفت اونجا سیگارهاش ارزونه. با یه بسته سیگار طعم نعنایی برگشت که مورد علاقه بیشتر سیاه پوست هاست. مونيك، سمت چپ ٢١ سالشه و تو كالج مالكوم اكس داره دوره كمك هاى ويژه اورژانس ميبینه و دو سال بعد میخواد واسه شركت آمبولانس كار كنه، پسر خاله اش، مایک ٢٣ سالشه و تو كار بنايى ساختمون. بهم گفت از دانشگاه معتبر “نورت وسترن” كه در حومه شمال شهره بورسيه گرفته و بزودى تو رشته عمران ادامه تحصيل ميده. آنجليك كه وسط بود و دختر خاله مونيك، ١٩ سالشه و تو قسمت تهيه غذاى مسافرهاى فرودگاه كار ميكنه. دم خونه بهشون گفتم اگه بزارن ازشون عکس بگیرم نصف کرایه رو بی خیال میشم. آنجلیک قبل از عكس گرفتن ازم پرسيد: تو واسه گنگستر ها كار نميكنى كه؟ خنديدم و گفتم: نه آبجى من و گانكستر هاى اين شهر زمين تا آسمون راهمون جداست. بعد از پیاده شدن، مایک زد به شیشه و بهم سه تا سیگار طعم نعنایی با پنج دلار انعام داد

‎شیکاگو ‫-‬ پاییز ۱۳۹۳

Comments are closed.