ملودى هاى ظهر جمعه

IMG_9608

‎در سرماى ظالم اين شهر كه اكسيژن را از فرط انجماد به ششهايم فرارى ميدهد، ميكده هاى محله غربتى ها را تنها در مينوردم. در انعكاسِ زردِ استكان هاى پر از زهر، جز علامت هاى سئوال كه با انگشتهايى نامرئى عجولانه خطاطى شده اند، چهره اى را، دوستى را، جوابى را نميبينم. زير پتوى گرمِ همهمه غريبه ها و لرزش بى امان موسيقى در فضا، غصه هايم را امانت ميگذارم و شكارچيان نَر كه بى نيزه و كمان، استكان به دست، تورها را روى سر دخترانِ پاييزى مى اندازند را به تماشا مينشينم. در بحبوحه اين رقابت، بيشتر تورها به هم گره خورده و در تاريكىِ ديوارها حل ميشوند و قمار شبانه عشق و هورمون، قربانيان زيادى ميگيرد. من مدتهاست كه تورم را در روستاى كولى ها به پيرمرد ماهى گير فروخته ام. من فصلهاست كه تنها تماشاگرِ اين بازى ها شده ام. مساحت دايره دغدغه هاى من، مدت هاست از شعاع بيضه هايم فراتر رفته است. بعد از ذره ذره نوشيدن استكان اول، دوم، چندم، حضور غريبه اى را كنارم حس ميكنم. استكان اش نيمه پر از شراب، و موهاى سفيدش را از پشت بسته است. در فاصله ناچيز مان، مشامم از بوى تنش، بوى وجودش پر ميشود. بوى امروز را، بوى اين روزگار را نميدهد. يواشكى در صورتش زل زدم. دلم هُرى ريخت. استكان ويسكى ام را ناشيانه بالا كشيدم. عينك ته استكانى اش كه با كش به سرش بسته، ريش سفيدش، شانه شده و مجعد. روى ميز كنارش، ويولونى رنگ و رو رفته. شناختمش. بچگى ها، تو ششصد دستگاه، ظهرهاى جمعه، كمى بعد از گوش كردن به “داستان ظهر جمعه” از راديو با خانواده ام، طنين آشناى ويولون نوازِ پير تو بلوك پيچيده ميشد. مامانم يه سكه پنج تومانى به من و خواهرم ميداد و ما از تراسِ طبقه اول منتظر نزديك شدنش ميشديم. وقتى به ما ميرسيد، شيرين ترين ملودى، نگاه و لبخند رو به من و خواهرم ميداد و ما هم از لاى گلدونهاى لب تراس، پنج تومانى ها رو ميداديم بهش. بيست و هفت سال بود كه نديده بودمش. بهش سير نگاه كردم، اون موها، اون گونه هاى چروك خورده، اون پيراهن سفيد، اون لبخند كه هنوز رو صورتش بود. دلم خواست سرم رو بزارم رو شونه اش. زار زار واسش گريه كنم. دلم خواست بهش بگم كاش يكى از اون جمعه ها، منو با خودش ميبرد يه جاى دور. يه جايى كه سرنوشت مجهول ام به آرشه ويولون اش وصل ميشد و با ملودى هاش، به معنى ميرسيد

‎شیکاگو ‫-‬ پاییز ۱۳۹۳

Comments are closed.